تبليغاتX
ایست

 

 

تقریباً همه دوستان و دشمنان معترف هستند که قد و قواره دولت احمدی نژاد کوتاه است. به نظر می رسد که خطر آن می رود که قد و قواره برخی از منتقدان این دولت نیز کوتاه شود. این جملات مخاطب خاصی ندارد. بلکه آنان که باید بگیرنداش می گیرنداش! برخی از دوستان ما برای اینکه خدای نکرده از قِبل نقدشان اجحافی به دولتِ کوتاه قد صورت http://static.howstuffworks.com/gif/how-to-draw-cartoons-103.jpgنگیرد در پی آنانند که با مطالعه کتاب هایی که اخیراً از نمایشگاه کتاب تهران تهیه کرده اند، قد خود را کوتاه کنند. آخر این دوستان آنقدر مهربان و دلسوز بودند ـ و صد البته هستند ـ که وقتی در نمایشگاه شرفِ حضور یافتند و کتابی پرمایه در مدح دگرخواهی ـ شما بخوانید خود خواهی ـ نیافتند تا بخرند، دست در جیب های مبارک خویش کرده و برای جلوگیری از ورشکستگی ناشرانِ کتاب های زرد، مذاق آنان را خوش ساختند. و هِی بار خویش سنگین کردند؛ چگونه لاغر شویم ـ که شنیدیم آن را به ما هدیه خواهند داد ـ، چگونه قد دراز شویم، چگونه به ریش دنیا بخندیم، چگونه دروغگوی خوبی باشیم، چگونه بگرد تا بگردیم بازی کنیم، چگونه دور زن شویم، چگونه چاق شویم ـ که البته تالیف خودمان است، پس به ما هم لطف بسیار کرده اند که خریده اند ـ، چگونه کوتوله شویم و ده ها عنوان دیگر از این دست، ره توشه دوستان ما از دارالعباده تهران بود. گویا بهترین و مفیدترین کتاب ها برای دوستان مان همان کتاب پر محتوای «چگونه کوتله شویم!» بوده است. این کتاب پر مخاطب ترین و در عین حال استراتژیک ترینِ! کتاب ها نزد دوستانِ مهربانِ ما بوده است و در حال حاضر در حال عملیاتی شدن است. خداوند یکتای ما دوستان ما را برای ما و دوستان مان حفظ بدارد.

|لینک به مطلب| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:54  توسط مجتبی بیات  | 

http://homepage.mac.com/philemon1/poetik-politik/images/fonddecran.jpg

در اين متن به دنبال اين هستيم كه با شناخت مفهوم مشاركت(participation)، به اين پرسش پاسخ دهيم كه آيا مي توان فعاليت هاي دانشجويي را مشاركت ناميد؟ بدين منظور ابتدا مفهوم مشاركت را وا مي كاويم، سپس فعاليت هاي دانشجويان را با توجه به اهداف در سه دسته صنفي، فرهنگي و اجتماعي ـ سياسي مورد بحث قرار مي دهيم. آنگاه در پايان به سوال مورد بحث پاسخ خواهيم داد.....


ادامه مطلب
|لینک به مطلب| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:46  توسط مجتبی بیات  | 

... انسان عصر جديد سراسر به دنبال اين است كه خود را از بندگي برهاند و شرايط را براي پيشرفت و آسايش در زندگي فراهم سازد، او به دنبال به كارگيري عقل و خرد بشري در مسير بيشينه كردن سود و منفعت خويش ـ بي آنكه به آزادي و سود و منفعت ديگري آسيبي وارد سازد ـ  گام برمي دارد. اين مطلوب مستلزم آن است كه انسانهاي مدرن بر آزادي خويش و حق انتخاب و پرسش و عقلانيت  ورزي و هر آنچه آنان را در راه رشد فرديت مثبت ياري مي‌رساند واقف باشند...

|لینک به مطلب| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:37  توسط مجتبی بیات  | 

 ... در كشورهايي نظير ايران كه در نيم قرن اخير شاهد افزايش چشمگير مهاجرت از روستا به شهر بوده اند؛ برخي روستاها خود پذيرنده مهاجر مي باشند. اين روستاها با واقع شدن در نزديكي شهرهاي حاشيه يِ شهرهاي مركزي، بلاكش حاشيه اند. سر ريز جمعيت شهري به شهر حاشيه مي ريزد. حال آنكه حاشيه را نيز ياراي پذيرايي از خيل ميهمانان روستاييِ شهرپسند نيست. پس روستاهاي حاشيه وارد كارزار شده و مسمي بخش پديده حاشيه ي حاشيه مي شوند. اينك قريه اي كه فرهنگ و ساختار و سازمان روستايي خويش را با گونه هاي فرهنگي متمايز و بعضا متضادِ ميهمانان جديد خويش طاق زنده است در مسير گذار از روستا به شهر قرار مي گيرد. فقيرترينِ مهاجرين به حاشيه ي حاشيه مي آيند و با آمدن خويش مشكلات شهري جهان سوم را در ابعادي عميق تر بازتوليد مي كنند. ...

|لینک به مطلب| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 22:53  توسط مجتبی بیات  | 

چند سالي پيش تر آن هنگام كه آرزويم پنهان ساختن كودكي ام بود؛ نوروز تمام آرزوهايم را بر باد مي داد. سالي را از پي سال دگر عبور مي داد و من هنوز معلق در خويش، خيش را بر بكارت كودكانه ام مي كشيدم.

http://samarqand.malakut.org/archives/Nawruz%5B1%5D.jpg

هيچ متني را براي نوروز بيش از اين دوست نداشته ام:

هنوز هم می توان نوروز را تبریک گفت. نوروز یاد آور یاد آوری های تاریخ ماست.  یاد آور عظمت باستانی آریا و سیاست ملی مرد بزرگ  معاصر. نوروز که می آید فروردین شنیدنی می شود بی آنکه اردیبهشت مدعی صوت پراکنی باشد. خرداد هم خود حکایتی دگر است. تیر و مرداد و شهریور گرما بخش آغوش تهی از آسایش ملت ماست، و مهر و آبان و آذر یاد آور خزان خزیدگانِ بر زیر برگهای زرد چناران. دی که می آید بانگ فرود بهمن سر می کشد، و از پس اسفند مان دوباره به فروردینِ آغازینمان نظر می کنیم، پس بی آنکه بخواهیم دانه های اسپند را به ذغال می سپاریم تا سرخی زغال سیاه بوی رسیدن بهار را از پس لحظاتِ بی لحظه ی تحویل سال شنیدنی سازد. تا اسفند و اسپند و سرخی زغال هست فروردین شنیدنی است.

|لینک به مطلب| نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:11  توسط مجتبی بیات  | 

 

کمپین نجات فرزاد کمانگر

 

نمي توانم ننويسم! دقايقي پيش خواندم كه فرزاد كمانگر و 2تن ديگر به اعدام محكوم شده اند. در كدام دادگاه؟ دادگاه!؟ در ايران؟ تعجب كنم!!!؟ افسوس بخورم؟ يك هفته با فرزاد در 209 در آن بند لعنتي كه قرنطينه اش مي ناميدند هم بند بودم. تخت لعنتي من درست بر بالاي تخت او بود. او بود و احمد و دكتر. و حالا من هم وارد شده ام. هر چهار نفر سياسي هستيم! وقتي وارد شدم فرزاد به زور سر و صورتم را اصلاح كرد. در زندان آرايشگر شده است. از ديگري كه ديگر رفته است آموخته بود. بيشتر با  او و احمد هم سخن مي شوم. از همه جا مي گويد؛ از عشقي كه  از او ستانده اند، از مادر پيرش، از برادرش و از انفرادي هاي كرمانشاه و سندج تا همين اوين لعنتي. شبي كه بناست فردايش آزاد شوم يكي دوساعتي با هم حرف زديم. از اين كه هيچ كدام از اتهاماتش اثبات نشده بود خوشحال بود اما عمرش را همان روزها ستانده بودند. آنطور كه مي گفت بعد از آن همه سختي و مرارت و انفرادي، بي گناهي اش بر آقايان! اثبات شده بود و حالا براي اينكه چندين ماه زجر دادن او را نمي توانند توجيه كنند روي دست شان مانده است. غروب آن روز من آمدم و فرزاد و ديگران ماندند...

و غروب امروز خواندم كه به اعدام محكوم شده است! دادگاه او 7 دقيقه بيشتر طول نكشيده است! احسن بر اين زبر و زرنگي! كاشكي دیگران هم به قدر این سیستم قضایی زبر و زرنگ بودند تا لااقل ارجاء پرونده اش به دادگاه و انتظار کشیدنش برای امضاء نکردن حکم اعدام اینقدر به درازا نمی کشید!

برادران؛ خنده دار است! آدم دلش مي خواهد از خنده ريسه برود! خجالت نكشيد! شما هم بخنديد، اما تنها به كرده هاي خودتان نه به نكرده هاي ديگران!

 تعجب نکنید! آنقدر تعجب کرده ام که چهار کلامم همه اش شد علامت تعجب!

|لینک به مطلب| نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:36  توسط مجتبی بیات  | 

 http://golestanaward.com/images/3th/7t.jpg ...روحاني رئيس دو ماه و دوسال زير فشار مخالفان خودي و غير خودي قرار داشت. تا اينكه سرانجام در اواسط بهمن 1386 راضي به ترك صندلي رياست شد. وي در حالي هنگام ترك ساختمان رياست بر «حفظ استقلال دانشگاه تهران» در دوران رياستش تاكيد كرد كه ساز و كار آمدن و رفتنش بهترين شاخص براي اثبات عدم استقلال دانشگاه بود. هر چند اين گونه رفتن، و آمدن سي و يكمين رئيس با سكوت جريان هاي مختلف موافق و مخالف دانشجويي همراه شده است، اما بايد توجه داشت كه فقط علت ناقص خروج آيت اله از حوزه رياست دانشگاه تهران اختلافات دروني اصول گرايان بوده است. علت تام آن تداوم اعتراضات اصيل و مستقل دانشجويي مي باشد. انباشت دستاورد دو سال و دو ماه اعتراض مداوم نسبت به خدشه دار شدن افكار عمومي دانشگاهيان، در نهايت رفتن رئيس انتصابي پيشين را به همراه داشت. اعتراضي كه همچنان مهمترين محور آن استقلال دانشگاه و آزادي آكادمي است. علي الرغم اينكه ميهمان جديد ساختمان رياست، دكتر و دانش آموخته دانشگاه تهران است، اما وي نيز متعلق به همان طيفي است كه استقلال دانشگاه را بر نمي تابد و در چند سال گذشته بيشترين «مهرورزي» را با دانشگاهيان داشته است! دكتر فرهاد رهبر هم انتخاب دانشگاهيان نيست. رهبر هم انتصابي است!...

 


ادامه مطلب
|لینک به مطلب| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:26  توسط مجتبی بیات  | 

... نگارنده معتقد است علي رغم صرف هزينه هاي گزاف مادي و معنوي جهت اجراي پروژه « انتقال آب از ميدان محمديه تهران به شهرستان هاي اسلام شهر، شهريار و رباط كريم جهت مصارف كشاورزي»، اين پروژه نمي تواند به تمام اهداف خويش نايل شود. فاصله افتادن بين زمان آبادي اراضي كشاورزي و هنگامه احياي مجدد از طريق بهره برداري از اين پروژه، فروش اراضي كشاورزي جهت كاربري مسكوني و صنعتي، عدم مشاركت دادن به روستاييان در تمام مراحل پروژه، عدم اعتماد كامل مردم نسبت به وعده هاي مسئولين، عدم ريسك پذيري كشاورزان، انحراف طرح در سال هاي پيش از اجرا، فاصله زماني بيش از يك دهه بين انجام طرح هاي مطالعاتي و بهره برداري از پروژه و در نهايت عدم تمايل كشاورزان به مشاركت مالي در گام آخر،  از موانع تحقق اهداف مي باشند. هرچند بايد اذعان داشت كه اجرا و بهره برداري كامل از اين پروژه مي تواند در بعضي مناطق و روستاها به رونق بخش كشاورزي و ايجاد اشتغال نايل شود. ...


ادامه مطلب
|لینک به مطلب| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:32  توسط مجتبی بیات  | 
نمي شود در ساليان اخير دانشجوي دانشكده علوم اجتماعي بوده باشي و محسن فاتحي را نشناسي. من محسن را خوب مي شناسم. آنچنان كه نمي توانم در وصفش چيزي بر قلم جاري كنم.

احسان جوانمرد از دوستان مشترك من و محسن و ساير دوستانمان در كامنتي در وبلاگ محسن، برايش اينچنين سروده است:

در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب ، در هر نقب چندین مرد در زنجیر.
از این زنجیریان یک تن...
.
.
از این زنجیریان یک تن / حصار مرزها را در نوردیده / وکوچیده ست از زندان/به دیگر گونه زندان در فلات هند/ دیار مردمان محبس و تبعید! / دیار فاتحان رِند/هماره خون به رگهایش خروشان باد / و دیگ نفرتش از خصم جوشان باد./
رفیق سالهای ابری ایران!/ امیرآباد قلبت گرم/ همه اندیشه های شرقیت، آتشفشان باد!

|لینک به مطلب| نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:36  توسط مجتبی بیات  | 
۱۰ بهمن روز همبستگي با دانشجويان دربند

|لینک به مطلب| نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:2  توسط مجتبی بیات  | 

خواب بودم. با خواب از خواب برخاستم، نه دراز کشیدم. و مبهوت خواب شدم. در خواب شنیدم که سه یارِ آزاد، آزاد شده اند. در تکاپوی دیدنشان بودم. دل در دلم نبود. هر چه تلاش کردم به منزل شان نرسیدم. از خواب پریدم و دراز کشیدم. چشمانم را بر هم نهادم و خواستم ببینمشان. برادر آزاده ام را در خواب و بیداری دیدم و در شوق دیدارش اشک ریختم، اشکی که برای آزادی خویش نریختم. احمد را دیدم. احمد را ندیده بودم. آنچا که نخستین بار دیدمش 121 نام داشت و شاید هم 122. درست نمی دانم. - از بس که خواسته ام آنجا را فراموش کنم نام اش را از یاد برده ام. منتظرم احمد را ببینم و نام اش را از او بپرسم. -  یک هفته با او بودم. از من جوان تر بود. احمد قصابان را می گویم. یک هفته در عالم بیداری و در خوابِ اوین با او بودم. او را را دیدم و دوستان هم بندش نه هم بندمان.

دو روز هم پس تر از آزادی احسان را دیدم. در نگاه اول نشناختمش. بیشتر از آنی که پیش تر دیده بودمش نشان می داد. شناختمش و در همانجا گپی هر چند کوتاه زدیم. استوار بود. چند ماهی بعد صدایش را از پشت خط شنیدم. نه احسان پشت خط نبود و من بودم که از پشت خط صدای او را می شنیدم.

و این بار با تصور احسان زندانی آزاد و احمد زندانی آزاد آنان را دیدم. در خواب و بیداری دیدم که خوشحالند و خوشالم. خوشحال از آزادی یشان.

چند روزی است که در انتظار آزادی احمد قصابان، احسان منصوری و مجید توکلی روزگار سپری می کنیم. امیدوارم خوابم از آن خواب هایی نباشد که از سر فکر در روز باشد.

در اوین هم خواب می دیدم اما از تعبیر شدنشان فرار می کردم...

نمی دانم شاید در آنجا بیشتر برایم خواب می دیدند. مثل خواب پدرم که دید و تعبیر شد. خواب دیده بود که ...

امیدوارم خوابم از زمره ی خواب پدرم باشد. این بار از معدود دفعاتی است که می خواهم خوابم تعبیر داشته باشد. خوش آن روزی که زود تعبیر شود....

|لینک به مطلب| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:49  توسط مجتبی بیات  | 

 

«آرمان اگر ريشه در واقعيت نداشته باشد پا در هواست»  اميل دوركيم( بنيان گذار علم جامعه شناسي)

 

  آرمان هاي ما در كدام واقعيت ريشه دوانده اند. بارها در نوشته ها و صحبت هاي گاه و بيگاه خويش تاكيد كرده ايم كه آرمان جنبش دانشويي ايران «آزادي، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعي» است. اما هيچ گاه به اين نپرداخته ايم كه اين آرمان ها از كجا بر ما حمل شده است. پيداست كه آرمانهاي ما ريشه در تجدد دارد. آرمان هايمان غربي است. اين را نه از سر سرسپردگي كه از روي واقع گرايي مي گويم. ما زماني در پي غرب دويديم كه خاك ايران به تاراج روس رفت. سپاه ايران شمشير زد و سپاه آنان گلوله. آن هنگام كه در نهايت هم خاك داديم و هم غرامت. حاصل براي ما پرسش از دليل ذلالت بود. خود پاسخي نداشتيم پس دليل از غرب پرسيديم. نكته آن بود كه چرا غرب پيشرفت كرد و ما عقب مانديم؟ چرا ما كه زماني قويترين ملل بوديم به ناگاه در مسير تاريخ باز ايستاديم و شكستيم و چون آبي آبمان بر زمين ريخت؟ پاسخ شان اين بود: آزادي نداريد، از فهم حقوق بشر عاجزيد، نادان به دموكراسي هستيد و عدالت ناشناسيد. در يك كلام فرهنگ تان پيشرفت تان را به بار نخواهد آورد. اين پاسخ آنان بود. ما پرسيديم و آنان پاسخ گفتند، آنان گفتند و ما پذيرفتيم. اما اين همه ماجرا نبود؛ نه غرب در پاسخ گويي صداقت داشت و نه ما در پاسخ گيري مته بر خشخاش نهاديم. اينچنين شد كه نه مشروطه مان مشروطه شد و نه جمهوري مان جمهوري. آري غرب همه اين ها را داشت و ما نداشتيم.

 ...


ادامه مطلب
|لینک به مطلب| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:59  توسط مجتبی بیات  | 

اگر چه برف مي بارد و در هواي برفي استخوان هايم  تير نخواهند كشيد اما دلم سرد است، سردتر از شب يخبندان پس از برفي كه آمده. سرما از دلم بر تمام وجودم رخنه كرده است و هيچ گرمايي را اراده و توان آب كردن قنديل هايم نيست.

ديشب پياده از انقلاب تا كوي را گز كردم. در مسير به جايي رسيدم كه سعيد چهار راه «داس و چكّش» اش مي ناميد. يادم به يادش دل يخ بسته ام را لرزاند. آرمان داشت و دارد. و هر كه آرمان دارد شايسته ي ياد. سعيد حبيبي را مي گويم. خدايم حافظ اش باشد.

دل يخ زده ام نمك مي خواهد. هر چند كه نمك يخ اش را آب خواهد كرد، اما آتش بي گرماي سوزاني را ارزانيم خواهد كرد. هر گرمايي برايم سوزان شده است. نمك بهتر از گرما است. نمك مي خواهم نه گرما. نمك را براي آتش اش مي خواهم و گرما را براي گرمايش نمي خواهم. گرما را نمي خواهم.

... شايد، شايد، شايد يك سال پيش اشتباهي مرتكب شده ام. نمي دانم. 

...  ؟؟؟

 

 

|لینک به مطلب| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:56  توسط مجتبی بیات  | 

به نام خدا

 (ماهيت جنبش دانشجويي ايران در دوران كنوني)

آميزش دو وجه*

   در اين مجال بر آنم تا ابتدا دو وجه جنبش دانشجويي در دوران كنوني را برشمارم. و سپس شمايل تركيبي جنبش دانشجويي ايران را به نمايش بگذارم. سعي مي كنم با بر شمردن خصوصيات و ويژگي هاي جنبش دانشجويي ايران؛ وجوه برجسته آن را نمايان سازم. يكي از اين وجوه شامل اهداف مربوط به «مطالبات تاريخي» است كه وجه سياسي ـ اجتماعي جنبش دانشجويي را رقم مي زند، وجه دوم مطالبات صنفي مربوط به «تلاش براي زندگي بهتر» مي باشد.

تا از موضوعيت ساقط شدن كامل وجه تاريخي، مطالبات دائمي جنبش، آزادي ، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعي خواهد بود، در كنار آن مطالبات موسمي وصنفي جنبش دانشجويي نيز در چارچوب «نگاه به زندگي بهتر» دانشجويان را به كنش وا مي‌دارد. اين دو وجه مكمل و هادي و ياري رسان يكدگر مي باشند. 


ادامه مطلب
|لینک به مطلب| نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:47  توسط مجتبی بیات  | 

 

مدتهاست  که توان نوشتن از من سلب شده است. نه اینکه نگذارند؛ نه! نمی توانم. نمی توانم چون از پس نوشتنم، کنشی را نمی توانم از خود و دوستانم بطلبم. نه اینکه که نتوانم؛ نه! نمی گذارند.

 

***

امروز صبح وقتی چک میل می کردم به ایملی از دوستی برخوردم که در صفا و صداقت او شکی نیست. چند روز پیش از این و در ظهر همان جمعه ای که از آن سخن گفته است مکالمه ای تلفنی با مهدی داشتم. چنان غمین از دربندی دانشجویان بود که غم من را نیز دوچندان کرد.

 

***

حال که خود نمی توانم اندیشه ام را جاری کنم و در پی آن عمل و کنشی را مرتکب شوم، آنچه را که مهدی بر قلم جاری ساخته به ایست خود می سپارم. آنچه که در ادمه می آورم متن مطلبی است که مهدی شیرزاد نگاشته است.

 

***

...صبح امروز، هنگامه نماز صبح، علی نیکو نسبتی را خواب دیدم. خواب روشنی بود. مثل همیشه شاد و خندان بود. البتّه چهره اش جوان، امّا موهایش جملگی، سپید شده بودند. چندان منقلب و مضطر شدم که دیدم آرام نمی گیرم جز این که از این شمع زنده " یاد آرم". خبر ضرب و شتم یاران پلی تکنیکی هم مو بر تنم راست نموده است. به نون، قلم و هر آنچه می نویسد سوگند که اکنون، من به قلم پناه آورده ام! ...


ادامه مطلب
|لینک به مطلب| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:48  توسط مجتبی بیات  |