|
ایست
|
||
|
دست نوشته های مجتبی بیات |
ديروز روز سختي بود وبايد انتظار روزهاي سخت تر را كشيد .خبرتوقيف روزنامه شرق به همراه نشريات نامه حافظ و خاطره بوي بدي را به مشام رسانيد . بوي نزديك بودن خطر . خطر كه مي آيد بايد خود را آماده كرد .
ديروز روز سختي بود وقتي به دانشكده آمدم بچه ها گفتند دكتر رفيع فر معاون آموزشي دانشكده سراغت را مي گرفت . شستم خبر دار شد كه اوضاع بد جوري بي ريخته . احكام كميته انضباطي صادر شده بود و دكتر رفيع فر مأمور ابلاغ آن . حكم اوليه من به شرح دو ترم محروميت از تحصيل با احتساب در سنوات صادر شده است. بقيه بچه ها هم حكم خوردند . جولان فرهادي فريد هاشمي بهنام سپهرمند رضا قاضي نوري و .... . فقط اميدوارم مسئولين دانشگاه عاقل شده باشند و در تجديد نظر اشتباه تاكتيكي خويش را جبران كنند.
ديروز روز سختي بود . وقتي ساعت ۱۴ براي ثبت نام در فوق ليسانس به طبقه پنجم دانشكده رفتم ثبت نام نشدم . به جاي پر كرن فرم ثبت نام بخشنامه اي را ديدم كه در آن جلوي اسمم دو تا ستاره گذاشته بودند . طبق بخش نامه كساني كه مثل من دو ستاره داشتند مي بايست به سازمان سنجش مراجعه كنند .
امروز اول به سازمان سنجش رفتم اما جواب درست و حسابي نگرفتم . گفتند برو هفته بعد تماس بگير . واي به اون روزي كه نتونم به تحصيل ادامه بدم .انوقته كه ديگه .........
امروز به كميته انضباطي هم رفتم و در خواست تجديد نظر كردم .
اميدوارم پايان شب سيه واقعا سفيد باشد .
مسلمانم وبه مسلمانی خویش افتخار می کنم . دیر زمانی است که مسند نشینان سوار بر کلام بی پروای افترا و گزافه، مخالف و منتقد را به انگ نامسلمانی می نوازند . ساز آنها کوک گستاخی است، که اگر چنین نبود ادب دینی اختیار می کردند و مسلمین را نا مسلمان نمی دانستند . من مسلمانم و تحکیم و انجمنهایش را با طیف مدرنش می شناسم که آنان نیز مسلمان اند . شخصی کینه به دل گرفته از نقادی فرزندان میهن ملت که پیش از آمدن رئیسش به وزارت علوم در گمنامی خویش آرزوی شهره گی در سر می پروراند فرصت کرسی معاونت وزارت را مغتم شمرده و بی پروا بر دانشجویان می تازد تا بلکه شهره شود ، اما دریغ که نمی داند سخنش او را شهره به بی علمی و بی نزاکتی می دارد .جناب آقای محمد باقر خرمشاد معاونت محترم دانشجویی وزارت علوم تحقیقات و فن آوری خوب گوش کن و اخلاق دینی پیشه کن و مثل دوران کودکی ات با ادب باش . حرمت خویش را پاس بدار که جواب کلوخ انداز سنگ است.
راه دشوار آزادي؛ خاطرات نلسون ماندلا (ماديبا)
فصل اول دوران كودكي
فصل دوم ژوهانسبورگ
فصل سوم تولد يك آزاديخواه مبارز
فصل چهارم مبارزه زندگي من است
فصل پنجم خيانت
فصل ششم رازيانه سياه
فصل هفتم ريوونيا
فصل هشتم زندان روبن آيلند : سالهاي تيره و تار
فصل نهم روبن آيلند: روزنه هاي اميد
فصل دهم مذاكره با دشمن
فصل يازدهم آزادي
امروز ميز هومان هوماني بود . بعد از مدتها همه بودند . امين بزرگيان ، محسن فاتحي و بهنام اميني . ارسلان گودرزي هم بود .فقط جاي محمد صادق اسفندياري تازه داماد خالي بود . راستي امين بزگيان هم سرانجام به اتفاق سميه خانم رفتند زير سقف خونه خودشون. به صادق و امين تبريك مي گم .الهي با همسرانشون خوشبخترين باشند .
امروز بعد از مدتها ميز كوشه بوفه دانشكده علوم اجتماعي ميزبان رفقاي قديمي اش بود . يادمه وقتي ميز هومان، همه هوماني ها را دور خود نمي ديد ،ارسلان مي گفت : روي ميز بزرگ مي نويسم هومان.تا همه بدونند كه اين ميز، ميز هوماني ها بوده. ميز آدمهايي كه سراپا آرمان بودند، وجودشان مملو از شوق بود و قلمشان رنگ صراحت و شجاعت داشت . آدمهايي كه به هوماني بودن خود مي بالند و هميشه روزگار خود را هوماني مي دونند.
براي ما هوماني ها هومان فقط يك نشريه دانشجويي ساده نيست . هومان بخشي از هويت ما تاريخ ما زندگي ما و با هم بودن ماست .
كمي قديمي تر هاي دانشكده هومان را خوب مي شناسند . هومان با امين و بهنام و محسن وصادق متولد شد . يخ دانشكده را شكست . همه را نقد كرد و بهنام رو در زندان ديد . بهنام كه آزاد شد هومان تيتر زد «سلام بهنام خداحافظ هومان ». اما مگه مي شد با هومان خداحافظي كرد . به امين و محسن و بهنام و صادق گفتم با هومان نمي شه خداحافظي كرد . رخصت خواستم و با هومان دوباره به دانشكده سلام كرديم . من كوچك بودم اما سر دبير هومان شدم . خيلي ها مي گفتند بعد از خرداد عمر هومان تمومه . اما هومان جاودانه بود . اين بار هومان با محسن ايستاد .باز هم هومان ماند .هومان با محسن در اوج بود . محسن كه رفت نوبت صادق شد . باز هم هومان ماند .سال گذشته كه هومان نبود صندلي جلوي در ورودي بوفه جاي خالي هومان رو فرياد مي كشيد .
امروز ميز هومان هوماني بود .
بر آستان او كه يكي است سجده شكر به جا مي آورم، هم او كه هميشه ي روزگار و در همه وقت يگانه راهبرم بوده است.
خدا را شكر كه از آزموني ديگر پيروز و سربلند بيرون آمدم .
از پدر و مادر و خانواده و دوستان سپاسگذارم كه ياري آنان يار من بوده است .
سفير خبر خوش محمد هاشمي بود . اميدوارم در هميشه ي روزگار خوش باشد .
خبر خوش، قبولي در آزمون كارشناسي ارشد در رشته مديريت توسعه دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران بود .
در اين لحظه كه اين پست را مي نويسم خبر دقيقي از وضعيت قبولي ديگر فعالين دانشجويي شركت كننده در آزمون كارشناسي ارشد ندارم . اميدوارم هيچ كس گرفتار تيغ گزينش نشده باشد .
بی آنكه بدانم چه مي خواهم بنويسم مي خواهم بنويسم . بعضي اوقات بي آنكه بداني براي چه ، در دام كلمات جان مي سپاري .هيچ وقت لحظه جان سپاري دانستني نيست . مگر آنكه دست اجتماع جان سپردنت را به خودت سپرده باشد . تاز بايد بداني آن وقت هم خود نمي داني كه جان مي سپاري . جان سپردنت مي آيد بي آنكه بخواهي برايش مراسم استقبال با شكوهي برقرار كني .
بی آنكه بدانم چه مي خواهم بنويسم مي خواهم بنويسم . بعضي اوقات بي آنكه بداني در اطرافت چه مي گذرد مي گذري . بي هيچ توجه اي عبور را بر ايستادن ترجيح مي دهي بي آنكه به خود فرصت تأمل و تفكر بدهي .
بی آنكه بدانم به كجا مي روم مي خواهم بروم . اگر اهل سفر باشي كوله اي سبك برمي داري و اگر نباشي كوله ات را چنان سنگين مي كني كه سفر را زهرمارت مي كند .
بی آنكه بدانم به كجا مي روم مي خواهم بروم . قدم مي زنم به جاي دويدن . آرزوي ساحل مي كنم . اشك مي ريزم . جنگل مي خواهم . كوه مي خواهم . تنهايي خود را با تو مي خواهم بي آنكه بخواهم تنهاييت را با من بخواهي .
خسته ام بي آنكه بدانم چرا خسته ام . خسته از همه به غير از خدا. خسته از همه به غير از تو . خسته از همه به غير از خود . خسته از همه به غير از روح واحد دوتنمان .
تاوان پس مي دهم بي آنكه بدانم تاوان چه . تاوان تنها بودن . تاوان خود بودن . تاوان انسان بودن . تاوان تو را خواستن . تاوان نا مسلماني نكردن . تاوان مي دهم ايستاده تاوان مي دهم چون براي بودن تاوان مي دهم .
بدون آنكه بدانم به كجا صعود مي كنم مي خواهم صعود كنم . ياد زمستانهاي تنهاي خود در دركه مي افتم . دره پيش از پلنگ چال سفيد از برف است . پناهگاه شلوغ و من در تنهايي خويش يك ليوان چاي داغ را پيش از نيمرو با خرما با تمام دنيا طاق نمي زنم . وضو با آب سرد پناهگاه من را سر حال مي آورد و نماز در نمازخانه كوچك و نمناك روح خسته ام را به پرواز وا مي دارد . دركه را فقط براي زمستانهايش مي خواهم .
تو را مي خواهم بي آنكه بدانم براي چه .مي خواهمت چون دوستت دارم بي آنكه بدانم براي چه دوستت دارم . همه وجودم شده اي بي آنكه بدانم در كجايم رخنه كرده اي . مي ترسم براي تو براي خود براي بودنمان براي همه براي مردم . مي ترسم و فقط تو را مي خواهم .
مي دانم خوب هم مي دانم . خدا را مي خواهم براي تو براي خود براي بودنمان براي همه براي مردم . مي دانم كه مي داند كه از او مي خواهم با من باشد . مي دانم كه با من است . مي دانم كه اگر با من نباشد من نيستم تو نيستي بودنمان نيست همه نيستند مردم نيستند . خدايا مي دانم كه با مني بامن بمان . به من بگو كه بامني .
|
|