بعضی وقتها شعرها آینه زندگی روزمره آدم ها میشند. مثل دیشب که یکی از بچه ها بی آنکه سر خوشی با فرهاد داشته باشه، صدای فرهاد رو در اتاق تنین انداز کرد. همیشه وقتی فرهاد گوش می کردم، بقیه اعتراض می کردند و دیشب بی آنکه بخوام، فرهاد به دادم رسید. دیشب خودم رو تو صدای فرهاد می دیدم. مثل این بود که این منم که دارم فریاد می زنم:
کوچه ها باریک اند
دو کون ها بسته اس
خونه ها تاریک اند
طاق ها شکسته اس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می برن کوچه به کوچه
نگاه کن
مرده ها به مرده نمی رن
حتی به شمع جون سپرده نمی رن
شکل فانوسی اند که اگه خاموشه
واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه
جماعت من دیگه حصوله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
گرچه از دیگرون فاصله ندارم
کاری با کار این غافله ندارم
این منم که فریاد می زنم و این شما هستید که فریاد مرا نمی شنوید.
این منم که در باغ نیستم و این شما هستید که خود را صاحب باغ می دانید.
این منم که آرامش می خواهم و این شما هستید که در رویم قهقه می زنید.
این منم که نیستم و این شما هستید که هستید.
این منم که جان می کنم و این شماهستید که مرده شور جسم بی روح شده اید.
این منم که در انتهایم و این شما هستید که در آغازید.
آی آی آی...........
آی از ........
آی که دیگه ...