مدتهاست که توان نوشتن از من سلب شده است. نه اینکه نگذارند؛ نه! نمی توانم. نمی توانم چون از پس نوشتنم، کنشی را نمی توانم از خود و دوستانم بطلبم. نه اینکه که نتوانم؛ نه! نمی گذارند.
***
امروز صبح وقتی چک میل می کردم به ایملی از دوستی برخوردم که در صفا و صداقت او شکی نیست. چند روز پیش از این و در ظهر همان جمعه ای که از آن سخن گفته است مکالمه ای تلفنی با مهدی داشتم. چنان غمین از دربندی دانشجویان بود که غم من را نیز دوچندان کرد.
***
حال که خود نمی توانم اندیشه ام را جاری کنم و در پی آن عمل و کنشی را مرتکب شوم، آنچه را که مهدی بر قلم جاری ساخته به ایست خود می سپارم. آنچه که در ادمه می آورم متن مطلبی است که مهدی شیرزاد نگاشته است.
***
...صبح امروز، هنگامه نماز صبح، علی نیکو نسبتی را خواب دیدم. خواب روشنی بود. مثل همیشه شاد و خندان بود. البتّه چهره اش جوان، امّا موهایش جملگی، سپید شده بودند. چندان منقلب و مضطر شدم که دیدم آرام نمی گیرم جز این که از این شمع زنده " یاد آرم". خبر ضرب و شتم یاران پلی تکنیکی هم مو بر تنم راست نموده است. به نون، قلم و هر آنچه می نویسد سوگند که اکنون، من به قلم پناه آورده ام! ...