خواب بودم. با خواب از خواب برخاستم، نه دراز کشیدم. و مبهوت خواب شدم. در خواب شنیدم که سه یارِ آزاد، آزاد شده اند. در تکاپوی دیدنشان بودم. دل در دلم نبود. هر چه تلاش کردم به منزل شان نرسیدم. از خواب پریدم و دراز کشیدم. چشمانم را بر هم نهادم و خواستم ببینمشان. برادر آزاده ام را در خواب و بیداری دیدم و در شوق دیدارش اشک ریختم، اشکی که برای آزادی خویش نریختم. احمد را دیدم. احمد را ندیده بودم. آنچا که نخستین بار دیدمش 121 نام داشت و شاید هم 122. درست نمی دانم. - از بس که خواسته ام آنجا را فراموش کنم نام اش را از یاد برده ام. منتظرم احمد را ببینم و نام اش را از او بپرسم. - یک هفته با او بودم. از من جوان تر بود. احمد قصابان را می گویم. یک هفته در عالم بیداری و در خوابِ اوین با او بودم. او را را دیدم و دوستان هم بندش نه هم بندمان.
دو روز هم پس تر از آزادی احسان را دیدم. در نگاه اول نشناختمش. بیشتر از آنی که پیش تر دیده بودمش نشان می داد. شناختمش و در همانجا گپی هر چند کوتاه زدیم. استوار بود. چند ماهی بعد صدایش را از پشت خط شنیدم. نه احسان پشت خط نبود و من بودم که از پشت خط صدای او را می شنیدم.
و این بار با تصور احسان زندانی آزاد و احمد زندانی آزاد آنان را دیدم. در خواب و بیداری دیدم که خوشحالند و خوشالم. خوشحال از آزادی یشان.
چند روزی است که در انتظار آزادی احمد قصابان، احسان منصوری و مجید توکلی روزگار سپری می کنیم. امیدوارم خوابم از آن خواب هایی نباشد که از سر فکر در روز باشد.
در اوین هم خواب می دیدم اما از تعبیر شدنشان فرار می کردم...
نمی دانم شاید در آنجا بیشتر برایم خواب می دیدند. مثل خواب پدرم که دید و تعبیر شد. خواب دیده بود که ...
امیدوارم خوابم از زمره ی خواب پدرم باشد. این بار از معدود دفعاتی است که می خواهم خوابم تعبیر داشته باشد. خوش آن روزی که زود تعبیر شود....