احساس می کنم این روزها بیشتر از حد معمول گرفتارم، اما وقتی کمی تامل می کنم، می بینم که گرفتاری مشکلِ هر روزهِ منه. پیش خود فکر می کنم حتماً خسته ام، اما وقتی کمی درنگ می کنم می فهم که در این چند سال بیشتر اوقات خسته بودم. به خودم می گم خوبه یه چند روزی استراحت کنم، اما من که می دونم بیشترِ 27 سالِ گذشته رو در حال استراحت بودم. به روبروم که نگاه می کنم دنبال یه افق روشن می گردم، اما روشنایی که نمی بینم هیچ – از افق هم خبری نیست. شگفت آورتر از همه اینکه: این روزها تصور می کنم همه اطرافیانم یه جورایی مثل من احساس می کنند، فکر می کنند، به خودشون می گن، به روبروشون نگاه می کنند و تصور می کنند. با این تفاوت که اونها نسبت به اینها بی تفاوتند و من کمی ... حالا دیگه می خوام بفهمم که آسایش یعنی همین!