|
ایست
|
||
|
دست نوشته های مجتبی بیات |
اولين مطلبي كه در تحليل حوادثي از قبيل آنچه كه در دانشگاه زنجان اتفاق افتاده است به كار مي آيد؛ تامل در چرايي وقوع اين اعمال شنيع در دولت اصولگرايان است. يكي از پاسخ ها مي تواند سركوب نهادهاي عرصه عمومي كه بايد ناظر بر اعمال دولتيان باشند، باشد. از عنوان دولتيان استفاده مي كنم چون اين اتفاقات توسط زير مجموعه دولت به وقوع مي پيوندند. از ديگر عوامل موثر مي تواند گسترش نفاق در ميان زير مجموعه دولت با هدف رسيدن به مناسب باشد. به عبارت ديگر اراذل و اوباشِ واقعي چهره خود را زير نقاب مذهب! و پايبندي به اصول! پنهان مي كنند تا از اين طريق به پست و مقامي منصوب شوند. از آنجايي كه هيچ نظارتي بر گستره ي اعمال قدرتِ اراذلِ منافق وجود ندارد؛ از هر فرصتي براي پي گيري اهداف پليد خود، با استفاده از تهديد و تطميع سود مي جويند. دولت هم به بهانه جلوگيري از عدم تضيف خود سعي مي كند منكر اصل ماجرا شود. كمااينكه در ماجراي اخير پايگاه خبري وابسته به دولت با انجام مصاحبه اي با فرد متخلف از اعلام برائت وي خبر داده است. به نظر مي رسد اتفاقتي از اين دست مي تواند حسن خطام شومي بر شعارهاي اصولگرايي دولتي شود كه هيچ تسلط و اقتداري بر زير مجموعه خويش ندارد. اين در حالي است كه دولت سعي مي كند با گسترش دامنه سركوب منتقدين و فعالين جنبش هاي اجتماعي بر ناتواني خويش سر پوش بگذارد. به نظر من سعيد حجاريان راست گفته است: «اكنون دولت دارد متلاشي مي شود». اين قضايا هم به همان چيزهايي مربوط مي شود كه آقاي حاكميت دوگانه گفته است!
وقتي پست «خداحافظ دوستان سابق من ...» را مي نوشتم، به اين فكر بودم كه آنچه مي دانم ـ و شايد خود نيز زماني در بطن آن دانسته ها حضور داشته ام و خدا را شكر مي كنم كه هيچ وقت و در هيچ زماني آلوده نشدم. همچنان كه برخي ماندند و هنوز هم مي خواهند بمانند و تا خرخره در لجن فرو روند ـ را، باز گو كنم. هدف نه پاسخ به خود خواهي خويش، كه پاسخ به تاريخ بود.پاسخي كه پيش از نيز وعده اش را در متن استعفاء نامه از شوراي مركزي داده بودم.آن روزها هر بار كه بوي شان آزارم مي داد و عزم بازگويي مي كردم؛ نيرويي از درون مانع ام مي شد: بايد بود و نبود و ساخت و سوخت و سوخت و سوخت و نگفت. و اما اين بار نيروي درون مي گفت: بايد نبود و نبود و نساخت و سوخت و سوخت و سوخت و گفت. آناني كه مي دانند، مي دانند چه مي گويم.

در اين داستان حرف سه تن برايم حجت شد. پس به سلامتي سه تن تصميم گرفتم؛ اين بار نيز گفتن را به فردايي كه نمي دانم كِي خواهد آمد بسپارم.
يكي شان بزرگ مردي است كه سخت مي شناسم اش و سخت مي خواهم اش.خاطرش را چون بزرگانِ تاريخ مان مي خواهم و در رديف بزرگان مي نشانم اش. از عبدالله مومني سخن مي گويم كه براي من هم برادر است و هم همراز.بزرگ است و شريف و شرافت مدار.آزاد است و آزادي خواه. حق مدار است و حقيقت گو. عبدلله گفت به تاريخ مي سپاريم شان، و به تاريخ سپردم شان.
آن يكي از جنس ابوذر است و چون آذر مي سوزد و مي سازد. ابوذر آذران را مي گويم، هم او كه آنان كه مي شناسنداش بر صداقت و سلامت اش ايمان دارند.ابوذر گفت:«کاش این شقشقیه تلخ فرو می ماند.و کاش شما و دیگران کمی و تنها کمی خود را به آزادی می سپردید و سالها آزادیخواهی آزادی به تخریب نمی کردید و نمی کردند.مجتبی! تحکیم هرچه باشد نمی تواند کثافتخانه شود. حتی اگر کسانی در آن حضور یابند که بوی کثیفشان رنجمان دهد.اگر ادعا می کنیم که پاکیم کثافتکاری ها را بزدایم.» به ابوذر گفتم باشد برادر، تو مي خواهي خوار در گلويم بماند و خاري در گلويشان نشوم.باشد ابوذر جان سكوت مي كنم.سكوت و ديگر هيچ!ابوذر جان براي آرمان هايمان و براي تاريخ مان و به احترام آيندگانِ مان سكوت خواهم كرد.
و سومين تن كسي بود كه مدت ها افسوس خورده ام كه چرا دير شناختم اش. شايد اگر آن زمان كه مسؤليتي در انجمن داشت مي يافتم اش، مي توانست راهنمايم باشد.از بد حادثه آن روزها نه او مرا يافت و نه من او را شناختم. صاحب «تازه گي» سيد مهدي سلطاني برايم نوشت:«نمی دانم باز چه اتفاقی افتاده ؟؟؟!!!!!بعد از مدتها نامهای آشنای قدیمی را در وبلاگت می بینم ؟؟؟؟!!!!!عبدا... مومنی , جولان , فاطمه شمس , محمد باقر پور , مسیح علی نژاد , فرید هاشمی و ... نمی دانم چه شده که دوستان به سرزمین نوشته هایت آمده اند , به هر حال از همینجا به همه آنها سلام می کنم و همچون همیشه مثل برادری کوچک به تو و همه آن عزیزان می گویم : گویا باز تصمیم گرفته اید دوستانمان در حراست وزارت علوم و وزارت اطلاعات را شاد کنیم ؟!!؟؟؟ گویا ما نمی توانیم ناراحتی آنها را ببینیم ؟؟؟!!!!خدا را شکر از آنچه می گذرد خبر ندارم ,و همین بی خبری بنده و امثال بنده نشان می دهد که باز دارید کاری می کنید که بوی آب نمی دهد!!!؟؟؟؟اگر به هم دست نمی دهیم ,لااقل بر روی دست هم نزنیم.» او هم خواست كه مرا مجاب به سكوت پيشه كردن سازد. و من نيز به نشانه اردات به خودش و آرمان هايش سكوت پيشه كردم.
باشد! خيالي نيست، اينبار به خود خواهم گفت: بايد نبود و نبود و نساخت و سوخت و سوخت و سوخت و نگفت. پس ديگر سخن نخواهم گفت. لااقل تا زماني كه تاريخ نخواسته است حرفي نخواهم زد.
به نام آرمان هايمان، و به نام بردران و خواهرنِ شهيدِ تاريخِ مشترك مان، و به نامِ وطن، آزادي، دموكراسي، حقوق بشر، عدالت اجتماعي و مردم سكوت مي كنم. سكوت. سكوت. سكوت.
پس از تحرير؛ امشب تصميم گرفتم نظرات بازديدكنندگان را اول به سنجه ادب و اخلاق بسپارم و سپس نمايش دهم. علت اين كار هم روشن است: بي ادبي برخي اظهار نظر كنندگان كه براي رسيدن به اهداف خويش به هر ريسمان سستي چنگ مي اندازند. طي ۲۳ ماهي كه از عمر وبلاگ نويسي من مي گذرد اين اولين باري است كه چنين تصميمي گرفته ام.اميدوارم اين اولين و آخرين باري باشد كه جبر فضاي مجازي و بي مبالاتي عده اي بي شناسنامه ـ كه البته بي شناسنامه گي در فضاي مجازي بزرگترين آفتي است كه مي شناسم ـ مرا وادار به كنترل نظرات همراهان ايست مي كند.

امروز حال خوشي نداشتم. مقداري براي پايان نامه مطالعه كردم. قدري در وب گشت زدم. از تربيت معلم تا نامزدي اوباما را سير كردم. پست خانم توحيد لو در مورد اين ايام توجه ام را جلب كرد. به كلاس سوم ابتدايي رفتم. ياد كتك خوردن آن هم مدرسه اي چند سال مانده در هر كلاس افتادم كه وقتي خبر تعطيلي يك هفته اي مدرسه را شنيد هورا كشيد و در عوض كتكي مفصّل از جانب جناب مدير نوش جان كرد.او كتك مي خورد و من مي گفتم حق اش است!، مگر مي شود امام مرده باشد و اينقدر خوشحال بود. چه عالمي داشت عالم نوجواني. بعضي وقت ها حسرت آن روزها را مي خورم. و گاهي به خود نهيب مي زنم كه مردك اگر در آن روزها باقي مي ماندي كه امروز ادعايي و نقدي نداشتي!خدا را شكر كه آن دُورانْ دَوران شد.
حالا «يادِ ايام» استاد شجريان را گوش و «مناجات نامه» خواجه عبدلله انصاري را مي گشايم:
«الهي!
قومي مي بينم به اين جهان از او مشغول، قومي از هر دو جهان به وي مشغول.
گوش فرا داشته، كه تا نسيم سعادت از جانب قربت كي دمد؟
و آفتاب وصلت از برج عنايت كه تابد؟
به زبان بي خودي و به حكم آرزومندي مي زارند و مي گويند:
كريما!
مشتاقِ تو، بي تو زندگاني چون گزارد؟
آرزومند به تو از دستِ دوستيِ تو يك كنار خون دارد!
بي تو اي آرام جانم، زندگاني چون كنم؟
چون نباشي در كنارم، شادماني چون كنم؟»
و حالا استاد آواز سر مي دهد:
«...يارا
دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود ***** تا كجا باز دلِ غم زده اي سوخته بود
عزيز من...
رسم عاشق كشي و شيوه شهر آشوبي ***** جامه اي بود كه بر قامت او دوخته بود
اي يار...
...
...»
30دقيقه بامداد جمعه 10 خرداد 1387 پشت فرمان مي نشينم. مقصد روستاي «صح» در 35 كيلومتري دامغان از سمت سمنان است. مي گويند در اين روستا پيرمردي زندگي مي كند كه هنر انگشتانش شفا بخش بسياري از بيماران بوده است. بابا همسفر من است. در واقع اين من هستم كه همسفر بابا شده ام. مي گويد آهسته بران، و من سعي مي كنم حرف گوش كن باشم. تخت گاز خلوتِ شب را مي شكافم. اولين بار است كه تمام شب را پشت فرمان نشسته ام. سپيده صبح در «آهوان» نماز صبح را به جا مي آوريم. جاده را ادامه مي دهيم و نيم ساعت بعد، اصلي را به فرعي مي شكنيم. گفته اند 8 كيلومتر بايد برويد تا به صح برسيد. اما انگار مسافت بيشتر است. كنجكاوي عجيبي در سكوتِ صبح شوقِ ديدنِ پيرمرد را در من زنده نگه مي دارد. حالا ساعت نزديك 6 بامداد است. آفتاب كاملاً بالا آمده است و صداي پرندگان سكوت روستا را مي شكند. به روستا وارد شده ايم. آرامش از سر و روي روستا مي بارد. درب قبرستان باز است و ما كه كسي را براي پرسش از «حاج حسين فولادي» نمي يابيم فاتحه اي روانه روح مردگان صح مي كنيم. از دور مردي را مي بينم. آهسته به سوي او قدم بر مي دارم و مي گويم: سلام. مرد با روي گشاده پاسخم را مي دهد. آن سان كه گويي سال هاست مرا مي شناسد. نشان منزل حاج حسين را مي دهد. «آنجاست. مسجد را ببين. درست پشت مسجد». دوان دوان به سوي بابا مي آيم. به سمت مسجد مي رويم. پيرزني با لباس محلي آنجا ايستاده است. سراغ حاج حسين را مي گيريم. با خنده مي گويد: «اوناهاش، اون پيرمردي كه اونجاست». گويي پيرزن هم آشناي قديمي مان است. ماشين را پارك مي كنم و پياده مي شويم. پيرمرد ما را به داخل منزلش دعوت مي كند. حدوداً 70 سال سن دارد. افتاده حال اما سرپا است. چند يا الله مي گوييم و وارد مي شويم. از پله ها بالا مي رويم. ايوان منزل پيرمرد مشرف به باغچه اي سرسبز است. دروازه اي از حياط به روي باغي باز مي شود. گويا پيرمرد از راه كشاورزي امرار معاش مي كند. به نظر در روياي صبحگاهي به سر مي برم. «به آن اتاق برويد تا بيايم». اتاقي قديمي با سقفي از جنس تير و تخته پذيراي ميهمانان پيرمرد است. در گوشه اي مي نشينيم و در ديوار هاي اتاق سير مي كنيم. هيبت پيرمرد من را گرفته است. وارد مي شود و مجدداً خوش و بشي مي كند و مي گويد: « از كجا آمده ايد؟ مريض كيه؟ بيا اينجا بشين». بابا در وسط اتاق بر روي پتويي كه از قبل پهن شده است مي نشيند. پيرمرد با آرامشي كه تا به حال در چهره كسي نديده ام و با توكل بر خدا آغاز مي كند. ربع ساعت مي گذرد و گويي در حال بابا بهبودي حاصل شده است. حاج حسين مي گويد تمام شد. يعني ما بايد برويم. حاجي اجرتي طلب نمي كند و مي گويد: «هر چه نيت كرده اي همان را بده». بابا مبلغي را هديه مي دهد و حاج حسين بي آنكه بشمارد آن را به كناري مي نهد. پيرمرد ساليان درازي است كه خدمت خلق خدا مي كند و عوايد حاصل از كار را صرف امور خيريه مي كند. برايم جالب است. چه روح بزرگي دارد اين بزرگ مرد. اين همه تبحر و ذره اي از آن را براي خود نخواستن و عمري را در خدمت خلق خدا بودن. با حسرت خداحافظي مي كنيم و از منزل اش خارج مي شويم. به سه تن ديگر از اهالي بر مي خوريم. اينجا همه آشنايند. هيچ كس را نمي شناسيم و گويي كه مي شناسيم شان. نه! آنها ما را مي شناسند. آنها همه را مي شناسند و اصل را بر برائت! انسان ها گذاشته اند. افسوس كه تمام بودن ما در صح نيم ساعت بود. ساعت 30/6 بامداد است و عزم بازگشت به دنياي خارج از صح را كرده ايم. تمامِ بودن ما در صح نيم ساعت بود. و حالا افسوس مي خورم، فكر مي كنم و به خود مي گويم نكند كه صح و اهالي اش رويايي بيش نبوده اند. گويي صح و اهالي اش مال اين دنيا نيستند. كاشكي همه اهالي دنيا اهل صح بودند. كاشكي همه اهالي دنيا براي يك بار هم كه شده حاج حسين فولادي را مي ديدند. كاشكي مي شد حاج حسين را شناخت.
دوركيم زماني نظرات خويش را مطرح كرد كه جامعه جديد دست خوش تغيير و تحولاتي بود كه به دنبال خود عوارض بسياري را تحت عنوان بي هنجاري عارض جامعه صنعتي كرده بود. از آنجا كه نميتوان دوركيم را همسوي بينش هاي ارتجاعي دانست كه نهايتاً براي يافتن پاسخِ مسائل جامعه مدرن تنها راه را بازگشت به دوران سنت ميدانستند؛ نميتوان راه حل وي براي رهايي از وضعيت بيهنجاري را بازگشت به دوراني دانست كه در آن فرد از دايره محدود گروه خارج نشده بود و آزادي براي او معنايي نداشت. از اين رو دوركيم با تكيه بر آرمانهاي انقلاب 1789 به طرح عامل فردگرايي اخلاقي به عنوان روح كلي حاكم بر انسجام ارگانيكي در جامعه جديد مي پردازد. دوركيم با تأييد اينكه فردگرايي يكي از اجزاي تشكيل دهنده جامعه مدرن است، بر آن بود تا با تعبيري نوين و متناسب با مسائل جامعه ، جامعه مدرن را از بي هنجاري و خطر فروپاشي اجتماعي نجات دهد.
ستاره شو*
هميشه خرداد براي من ماه ديگري است. مي دانيد كدام طنين براي خرداد زيبنده است؟ آن طنين "ممد نبودي ببيني..." است كه گوشم را نوازش مي دهد و روحم را به ياد روح رزمندگان و مدافعين رشيد و شهيد وطن سرخ مي سازد.
ستاره شو*
همين ديروز فردي پرسيد: "از خود مي پرسم كه چه شده است كه مجتبي فلاني را بر من و ديگري تريج داده و فروخته است؟"!!! پاسخ دادم؛ انسان ها براي من محترم هستند و اصولاً به خويش اجازه نمي دهم آنها را خريد و فروش كنم. فقط كساني مي توانند به خريد و فروش انسان اشتغال ورزند كه كه خود نيز خريد و فروش شوند. تو خود معامله گر انساني و مي پنداري ديگران نيز چنانند؟ ادامه دادم: فلاني شرف دارد، اخلاق دارد، انسانيت دارد، دموكرات است، و در يك كلام پوفيوز نيست. اين همه بخشي از آنهايي است كه فلاني دارد و شما نداريد.
ستاره شو*
ديشب گفتم: خداحافظ دوستان من. من و فلاني مي رويم و شما را به كثافت خانه اي كه ساخته ايد مي سپاريم. ما را ياراي گندزدايي از نكبت خانه تان نيست. خداحافظ دوستان سابق من. خدا حافظ خاطرات خوش و ناخوش. خداحافظ...
|
|