|
ایست
|
||
|
دست نوشته های مجتبی بیات |
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ... ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً ... فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ... وَادْخُلِي جَنَّتِي
مي دانم كه بازگشت همه به سوي اوست.مي دانم كه او باقي است.مي دانم كه بايد راضي بود به رضاي
حضرت حق.مي دانم كه همه دنيا فنا پذير است الا او. مي دانم كه كار دنيا همين است.خواب و بيدارم كه با تلفنِ حنيف بيدار بيدار مي شوم.صداي اش مثل هميشه نيست. بغض گلوي اش را مي فشارد. چيزي مي خواهد بگويد. «يكي از بچه هاي شهركرد»، سكوت مي كنم، «محمد تقديري را كه مي شناسي؟ مشكلي برايش پيش آمده» با خود مي گويم شايد بازداشت اش كرده اند؟ اما نمي دانم كه چرا دلم مي لرزد؟! سكوت مي كنم. گويي زبانم بند آمده است تا حنيف حرف اصلي اش را به طور كامل منعقد كند. «تصادف كرد و فوت شد!!!» حالا مي گويم آخ آخ آخ! اين چه دنيايي است؟! همه اش تصادف است، امدن و رفتن مان هم تصادف است. تقديري با اين تقدير كه ديگر مشكلي ندارد! و حالا مي دانم «محمد تقديري» عزيز ديگر نيست.محمد تقديري دبير سابق انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه شهركرد در اثر صانحه تصادف به حضرت حق پيوست.محمد عزيز،كمي زود نبود؟حالا وقت اش نبود.حالا خانواده ات در فراقت چه كنند؟حالا رفقايت چگونه در نبودت بود كنند؟حالا تازه داشتيم بيشتر روي تو حساب مي كرديم.حالا چقدر بايد بنشينيم و صبر كنيم تا محمد ديگري بيايد كه هم دغدغه وطن داشته باشد و هم ملت؟
خدايا تقاضاي صبر دارم:
براي خانواده اش. براي دوستان اش. براي انجمن اش. و براي رفيقي كه محمد با رفتن اش ...
خداي اش روح اش را آرام سازد و جاويد
|
|