تبليغاتX
ایست
 
ایست
 
 
دست نوشته های مجتبی بیات
 

تحريك شدم كه بنويسم

اول: اين روزها آدم ياد جنگ هاي هشتصد سال پيش مي افتد كه لشكريان جباري شهري را محاصره مي كردند تا در نتيجه ي پايان منابع و اوليات زندگي‏‏، شهر سوقط  كند. اسرائيل و بدتر از آن دولت هاي عرب شورش را در آورده اند. حجرمنشان  اسرائيلي تا هم پيماناني مثل نفت نوشان صحراگرد دارند‎‏ٌ بايد هم بتازند و خون بريزند. اگر اشك ريختني است براي غزه بايد ريخت اش.

نگاشته احمد طالبي براي غره را بخوانيد

دوم: آن لنگه هاي كفش چنان هيجان زده و شادم كرد كه مي خواستم جاي پرتاب كنده اش بودم! راستي در مملكت ما چه چيز مي تواند به جاي لنگه كفش در چنين مواقعي عمل كند؟ سوالم جدي است! نماد ما براي نشان دادن نفرت چيست؟

اقدام "منتظر" قلب‌‏هاي مردم عراق را لبريز از افتخار و غرورکرده است

سوم: راستش را بخواهيد ديروز در تالار چمران فني نبودم. هم كار بسيار داشتم، و هم حسي براي آمدن داشتم. روز 17 آذر هم در دانشگاه نبودم. با اين تفاوت كه در آن روز كار نداشتم، اما حسي هم براي آمدن نداشتم. حالا كه فكر مي كنم با برنامه ديروز بيشتر مي توانم همدلي كنم تا با برنامه هفده آذري كه معلوم نيست چه در پشت اش خوابيده بود، بسان يك سال پيش تر كه حتماَ چيزي در پشت اش بود و من مي دانستم و كسي نمي دانست و من هم نمي داستم و الان هم مي دانم و نمي دانم. لااقل هرچه در پشت برنامه خاتمي بود عيان بود و آشكار...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:44  توسط مجتبی بیات  | 

http://www.kazuya-akimoto.com/2006/2006images/IMG_4814_mountain_torrent.jpg

مي خواهم چيزي بنويسم در اين سياهي! موضوعات چون سيلي سرازير مي شوند. و گويي تواني در مهار زدن بر اين سيل ها ندارم. انگار دشتي هستم در ميان كوه هايي كه از هر شيار و شكاف آن سيلي به سوي اش روان است. سيلي كه سدي در برابرش نيست ويرانگر است و من آن نيستم كه در برابر ويرانگران بنشينم. چه بايد كرد!؟ يافتم! بايد سدي زد. نه! سد نمي سازم، سد مي شوم. نه! سد هم نمي شوم، سد روزي خواهد شكست. كوه مي شوم. آري كوهي خواهم شد سر برآورده از ميان دشت. حالا مي خندم و مي پرسم: كجاست آن سيل ابله كوه نورد تا در برم گيرد!؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:3  توسط مجتبی بیات  | 

و حالا چه بايد كرد با اين همه همهمه!

ساكت لطفاً لختي

پچ پچ نكنيد

سرم رفت از اين همه صداي بي سر

كمي بازي خود را بشناسيد

ابله آن است كه حريف را ابله بداند

  ***

شُر شُر شُر

برف كه نمي شود شُر شُر ببارد

شايد تگرگ است

و شما فكر مي كنيد باران مي آيد بلور بلور

بهتر است شبنم نبينيم هر سفيدي را

حتماً بايد تگرگ بود در اين سياهي!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:48  توسط مجتبی بیات  | 
 
  بالا