|
ایست
|
||
|
دست نوشته های مجتبی بیات |
تير از ميانه گذر كرده است. تير از پي خرداد پر درد آمده است. تير در ميانه است و جمعي از ياران در بند.
آسوده نيست خيالم. چه كنم كه كاري نتوان كرد. عبدالله مومني را به ياد مي آورم. آخرين باري كه ديدم اش شايد دو سه ماهي پيش از خرداد بود. دلگير شد و رفت. گيرمان انتخاباتي بود. خاتمي انصراف پيشه كرده بود. و عبدالله مي گفت به كمپين انتخاباتي ما بپيوند. نپذيرفتم. موسوي را برگزيدم و تا انتها موسوي چي باقي ماندم. حالا هم پشيمان نيستم كه موسوي چي شده ام. بگذريم. در همان ايام دوستاني خبر آوردند كه گله مند است عبدالله. چند باري خواستم تماسي با او برقرار كنم. اما نشد. پاي تلفن خواستم قراري بگذارم، تا مطلب را بيشتر بشكافيم. گفت در جلسه اي هستم و پس از پايان تماس مي گيرم. تماس نگرفت. سرش شلوغ بود گويا! بعدها شنديم كه به دوستي گفته بود كه انتخابات است ديگر. مثل هميشه دوستيم با يكديگر. گله اي اگر هست از ... . پيش خود گفتم صبر مي كنيم تا انتخابات تمام شود. فكر مي كردم تمام مي شود اين لعنتي. 22 خرداد و يا حداكثر يك هفته بعد اش پيروز مي شويم و همه كابوس هاي چهار ساله مان تمام مي شوند. آنگاه با عبدالله مي نشينيم و گفت و گپ از سر مي گيريم. اما تمام نشد اين لعنتي. حالا او هم گرفتار است. ياد پسران اش مي افتم. براي آنها نگران نيستم. مردي شده اند و به پدرشان افتخار مي كنند.
باز هم نگرانم. اين روزها ياد خيلي ها نگرانم مي كند. محمد رضا جلائي پور هم يكي از آنها ست. ياد روزهاي دانشكده. روزهاي آغازين انجمن اسلامي. خرداد 82. مصاحبه هوشمندانه اش با ايسنا. فرار كردن ما از نرده هاي بيمارستان و تربيت مدرس و خارج شدن او از درب اصلي دانشكده. سر و كله زدن 3 ساعته اش با برادراني كه براي دزديدن ما آمده بودند. چه روزگاري بود. آن روزه ها هم مي گرفتند. اگرچه اين روزها ساكت نشسته ام و كاري نمي توان از پيش بردن؛ آن روزها نشستني در كار نبود. آن چهارشنبه خردادي رضا گفت برو در خانه بشين و نيا دانشكده. راست مي گفت، از پس تمام كارها يك تنه بر مي آمد. اطلاع رساني مي كرد. ديدار مي كرد. خبر از بچه ها و خانوادهاشان مي گرفت. دعاي توسل برقرار مي كرد. به دكتر آزاد نهيب مي زد كه چه نشسته اي كه دانشجويان دانشكده تو در زندانند. اما باز هم آمدم. شنبه اش بود كه به دانشكده آمدم. چاره اش نمي شد! خيالم را راحت كرد! يك تنه همه كار از پيش مي برد. شايد يك ماهي رفتم و دانشكده نرفتم. رضا بود و دفتر انجمن و تلاش او براي آزادي.
و امروز درست است كه خطر در كمين است و بايد گريخت از هر خطري. اما شايد خانم شمس راست مي گويد كه دوستان پر مدعاي آن روزها و اين روزها كجايند!
ياد همه به خير
آرزوي آزادي براي همه. براي عبدالله مومني، براي محمد رضا جلايي پور، براي عماد بهاور، براي سميه توحيد لو، براي حسام سلامت، براي مسعود باستاني و براي همه. آرزوي آزادي براي همه.
تير گذر مي كند. اما كاشكي به عمق اش و به پايان اش نرسيده باشد. كاشكي كه پيش از پايان اش بيرون باشند دوستانمان. آزاد باشند، كه البته آزاده اند همه آنها كه در بندند.
|
|