مدتهاست که توان نوشتن از من سلب شده است. نه اینکه نگذارند؛ نه! نمی توانم. نمی توانم چون از پس نوشتنم، کنشی را نمی توانم از خود و دوستانم بطلبم. نه اینکه که نتوانم؛ نه! نمی گذارند.
***
امروز صبح وقتی چک میل می کردم به ایملی از دوستی برخوردم که در صفا و صداقت او شکی نیست. چند روز پیش از این و در ظهر همان جمعه ای که از آن سخن گفته است مکالمه ای تلفنی با مهدی داشتم. چنان غمین از دربندی دانشجویان بود که غم من را نیز دوچندان کرد.
***
حال که خود نمی توانم اندیشه ام را جاری کنم و در پی آن عمل و کنشی را مرتکب شوم، آنچه را که مهدی بر قلم جاری ساخته به ایست خود می سپارم. آنچه که در ادمه می آورم متن مطلبی است که مهدی شیرزاد نگاشته است.
یا لطیف
آن مسجد مهمان کش
مهدی شیرزاد
بشنوید ای دوستان این داستان خود، حقیقت، نقد حال ماست آن
رمضان امسال، رمضان عجیبی بود. قدرش پر قدر بود و فطرش پر ثمر. مدّتهاست در تب و تابم. معمولاً بهترین مونس شب های قدر من، قلمم است. امّا امسال گویی قلمم خشکیده! هنوز بی تابم. کلمات می آیند و می روند، می رقصند و دل می ربایند، امّا نمی دانم چرا بر کاغذ جاری نمی شوند و چون اشک چشمانم، از دلم بر زبانم و از زبانم بر پهن دشت کاغذ باریدن نمی گیرند.
دلم پر و سینه ام گشاده شده. احساس خجلت عجیبی آزارم می دهد. ای کاش شاعر می بودم و می سرودم. به سان شاعری که از شکسته شدن بال کبوتری سپید یا چیده شدن رزی قرمز، بار سنگین عالَم و آدم را روی دوش خود حس می کند، احساس خرد شدن می کنم. حس می کنم لِه شده ام! مدّتهاست وصف « مسجد مهمان کُش » همدم درونم است؛ امّا نمی دانم آیا یارای نوشتن این حدیث حال را دارم یا نه؟
حسن منصور حلّاج کوس " انا الحق " سر داد و حضرت مولانا جلال الدین، عَلَمِ " حلّاج وشی " بر افراشت و من در این میانه، به حقیقت، روز و شب، زمزمه می کنم:
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم وجدی نه که بر گرد خرابات بر آییم
حلّاج وشانیم که از دار نترسیم مجنون صفتانیم که در کار خداییم
حسّ غربت غریبی دارم و آن قدر دارم که دیگر برایم قریب است. ولی اگر دیروز، مولانا به حلّاج اقتدا کرد، نمی دانم چرا امروز، چندی است دلم آرام نمی گیرد جز اینکه قامت صلاتم را با " قد قامت " حضرت مولانا بر افرازم. گویی تب و تاب مولانا آرام من است. امّا عجبا که اگر شوری آب بر عطش آدمی می افزاید، مرا شهد شیرینی این مرد شکر سخن، تشنه کرده است!
برایم از عشق گفتن و در باب آن نوشتن، به اندازه جان کندن سخت است. چه اینکه در هروله این سعی دم به دم می میری و زنده می شوی. سخت است؛ آن هم در زمانه ای که زمانه، این پر بها دُر را لُعبَتی ساخته، بازاری، از برای بازیچه دو روزه دنیا؛ و آن را لقلقه زبان هر خرد و درشتی نموده است. گزافه نیست اگر بگویم گویا « دستور زبان عشق » از یادها رفته است و واژگان در جای خود به کار برده نمی شوند! گویی سقف آسمان را چنان کوته کرده اند که دیگر کلاه کسی از تماشای ماه و ستاره بر زمین نمی افتد. و از مدرسه همان صاحب خبر آموخته ام که " ادب عشق، جمله، بی ادبی است!" و ای بسا که چون منی، گر نبندد زین سخن، این حلق را / " آتشی آید بسوزد خلق را "! آری! نیک می دانم که مرا خاموشی بیشتر سِزَد. امّا چه کنم که اضطراری رهایم نمی کند.
7، 8 سال قبل در یکی از نشست های دفتر تحکیم، هدی صابر، تحلیلی از جریانات دانشجویی ارائه می داد. از تحلیل او هیچ به یاد ندارم جز یک جمله که همان زمان، در گوشه ای از دلم حک شد و بارها و ساعت ها مرا به اندیشه واداشت. او گفت: " دوران دانشجویی و سنّ دانشجو، دوران عاشقی و سر زندگی و پاکبازی است." و من ناخودآگاه، به یاد این توصیه ابوسعید ابوالخیر افتادم که "پاک باز و پاکباز!" و این بیت مولانا در نظرم جان گرفت که:
خُنُک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر
خدا رحمت کند مرحوم بهاءالدین ادب را. روزی به من گفت: " آدم در مواجهه با شما دانشجویان احساس آرامش می کند. چون به صداقت شما ایمان دارد و مطمئن است اگر حرفی می زنید از سر درد و دغدغه است نه بر اساس غرض و منفعت!"
بارها با خود در نسبت عرفان و سیاست و عشق و قدرت اندیشه کرده ام. واقعاً نمی دانم استفاده از تمثیل داستان مسجد مهمان کش، در بیان حال و روز و مظلومیّت دانشجویان رواست یا نه. غرضم برداشتی سیاسی از آن داستان نیست. چه اینکه به خوبی واقفم که چنین برداشتی به کلّی با مقصود خالق اثر بیگانه است. بنای من تنها بهره گرفتن از تمثیل آن داستان است. کاری که البتّه مسبوق به سابقه است. تا آنجا که من دریافتم پیش تر، سیّد جمال الدین اسد آبادی از تمثیل این داستان در تحریض به مبارزات ضدّ استعماری استفاده کرده است. امّا این بنده کوچک خدا، در این نوشته، حتّی بنای تحریض و تشویق هم ندارد. قصدم بیشتر وصف حال است.
اگر لقمه ای از خوان پر فیض مولانا بر گرفته باشید، نیک می دانید که چشمه جوشان مثنوی شریف او داستان عاشق صدر بخارایی در دفتر سوم است. قصّه ای که به سیاق دیگر داستان های مثنوی، قصّه در قصّه و قول در قول است. بنا بر اقوالی، این قصّه، حکایت کننده داستان خود مولانا و شمس تبریزی است. در نمادین بودن آن هم، کمترین تردیدی نیست. این داستان، گفتگوی عاقلان و عاشقان و نسبت عقل و عشق را به زیباترین وجهی باز می گوید. فراز و فرود آن هم به نیکی نماینده تب و تاب این مرد بزرگ است. شور و خَلَجان و وجد عارفانه او را جا به جا می توان در ابیات دید و با عمق جان، حس کرد. چنان با طمأنینه و " نفس مطمئنّه " آن را سروده است که از کج فهمی بیماردلان بر می آشوبد و در نیمه داستان، معترضه وار، می گوید:
پیش از آنکه این قصّه تا مخلَص رسد دود و گندی آمد از اهل حسد
من نمی رنجم ازین، لیک این لگَد خاطر ساده دلی را پی کند
خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی بهر محجوبان مثال معنوی
که ز قرآن گر نبیند غیر قال این عَجَب نَبوَد ز اصحاب ضَلال
داستان مسجد مهمان کش، یکی از قصّه های تو در توی این قصّه است. این داستان نیز داستانی نمادین در وصف شجاعت عاشقان و برکات این شجاعت است.
یک حکایت گوش کن ای نیک پی مسجدی بُد بر کنار شهر ری
هیچ کس در وی نخُفتی شب ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب یتیم
بس که اندر وی غریب عور رفت صبحدم چون اختران در گور رفت
هر کسی گفتی که پَریانند تُند اندرو مهمان کُشان با تیغ کُند
مسجدی بود که اگر کسی شب در آن می خوابید، صبح جنازه اش را از آن خارج می کردند. اهل شهر می گفتند دیوان و پریانی نیمه های شب در این مسجد حاضر می شوند و مهمانان و مسافرانی را که شبانگاهان به جهت استراحت در آن رحل اقامت می افکندند، سوار بر " مرکب چوبین " می نمودند. تا این که عاشقِ شجاعِ دست از جان شسته ای پیدا شد و قصد کرد شب هنگام، در این مسجد بخوابد.
تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عَجَب
از برای آزمون می آزمود زان که بس مردانه و جان سیر بود
ناصحان و عاقلان، او را از این کار بر حذر داشتند:
قوم گفتندش که هین اینجا مخُسپ تا نکوبد جانسِتانَت همچو کُسپ
که غریبی و نمی دانی ز حال کاندرین جا هر که خفت آمد زوال
هر که آن مسجد شبی مَسکن شُدش نیمشب مرگ هَلاهِل آمدش
امّا آن عاشق آن ها را پاسخ می دهد:
گفت او ای ناصحان! من بی نِدَم از جهان زندگی سیر آمدم
ناصحان پندِ مکرّر می کنند و در نهایت به تندی او را عتاب می کنند:
هین! مکن جَلدی! برو ای بوالکَرَم مسجد و ما را مکن زین متّهم
ناصحان از دو چیز نگران بودند: اوّل این که به موجب شریعت، ریخته شدن خون در خانه خدا حرام است. مسجد هم در حکم خانه خداست؛ لذا این که خونی در آن ریخته شود، بسیار قبیح است.
دوم این که، اگر این فرد کشته می شد، خانواده و قبیله او خون او را بر گردن اهالی این شهر می دانستند و به خونخواهی او ساز نزاع کوک می کردند. از این رو ناصحان گفتند:
هین! برو! کوتاه کن این قیل و قال خویش و ما را در مَیَفکَن در وَبال
امّا فرد عاشق زیر بار نرفت و پاسخ داد:
عاشقم من کشته قربان لا جان من نوبَتگَهِ طبلِ بَلا
ای حریفان! من از آن ها نیستم کز خیالاتی درین ره بیستم
فارغم از طمطراق و از ریا قُل تَعالَوا گفت جانم را بیا
.....
آن غریب شهر سَربالا طلب گفت می خُسپم درین مسجد به شب
مسجدا! گر کربَلای من شوی کعبه ی حاجت روای من شوی
هین مرا بگذار ای بُگزیده دار تا رَسَن بازی کنم منصور وار
در نهایت عاشق کار خود می کند و شب در مسجد می خوابد. تا این که در نیمه های شب دیوان و پریان با صداهای هولناک و گفتارهای مهیب به نزد او می آیند و برای او خطّ و نشان می کشند. عاشق دست از جان شسته، " بر جهید و بانگ بر زد کای کیا / حاضرم اینک اگر مردی بیا ". نترسیدن و دل، قوی داشتن و بیان این سخن همانا و شکسته شدن طلسم دیوان همان.
در زمان بشکست ز آواز آن طلسم زر همی ریزید هر سو قِسم قِسم
ریخت چند این زر که ترسید آن پسر تا نگیرد زر ز پُری راه در
آری! طلسم دیوان می شکند و عاشق به برکت صدق و وفا و شجاعت مؤمنانه اش زرباران می شود.
* * *
صبح امروز، هنگامه نماز صبح، علی نیکو نسبتی را خواب دیدم. خواب روشنی بود. مثل همیشه شاد و خندان بود. البتّه چهره اش جوان، امّا موهایش جملگی، سپید شده بودند. چندان منقلب و مضطر شدم که دیدم آرام نمی گیرم جز این که از این شمع زنده " یاد آرم". خبر ضرب و شتم یاران پلی تکنیکی هم مو بر تنم راست نموده است. به نون، قلم و هر آنچه می نویسد سوگند که اکنون، من به قلم پناه آورده ام!
بارها پس از آزادیش از زندان با او سخن گفتم. چون ناصحان نصیحتش کردم. از او خواستم قدری صبوری پیشه کند و دندان سر جگر بگذارد. چون همه ما در کوره ی خونین جگری، عیار خویش بالا برد. گوشی در و گوشی دروازه بود. حرف هایم را می شنید و کار خود می کرد. رنج احمد قصّابان، مجید توکّلی و احسان منصوری، سه یار پلی تکنیکی، آرامش را بر او حرام کرده بود. به همان سیاقی که آسمان پر ستاره جریان دانشجویی طالع او را پر آشوب کرده بود. خلاصه کنم و درد سرتان ندهم. علی، علی دگری شده بود.
علی نیکو، صرفاً یک نماد است؛ نمایندگی کسی را عهده ندارد، امّا نماینده است. فریاد بلند من اینست: سروران و حضرات! آدمیان و عالمیان! بدانید که زندان برای جریان دانشجویی، مسجد مهمان کش است.
بزرگان و سروران و اصلاح طلبانی که بارها و بارها، مشفقانه، ما را دعوت به عقل و اعتدال کرده اند، پر واضح است که بر جای ناصحان بنشسته اند. به همان قرینه که ناصحان از قبح ریخته شدن خونی در خانه خدا نگران بودند، ایشان نیز از قبح به زندان افتادن بنده ای از بندگان خدا دل نگرانند. و به همان قرینه که ناصحان از دردسر خونخواهی اهل عاشق بیمناک بودند، ایشان نیز از عسر و زحمتی که بر جریان اصلاحات بار می شود، خسته دل و ناخشنودند. سر آن ندارم که لب به شکوه و گلایه از اصلاح طلبان بگشایم. اساساً روی سخنم نه ایشان است. چه این که امید دارم از پس افکند آن چه گذشت، در این فرود، به این فراز رسیده باشند که از من دانشجوی عاشق پیشه، توقّع رفتار مردان آبدیده ی عقل اندیش نداشته باشند!
دعوت به عاشقی می کنم و به برکات عشق ایمان دارم. شجاعت عاشقانه و فرو شکستن بت کبر و نخوت با تبر عشق را سخت باور دارم. امّا در مثل مناقشه نیست! البتّه و صد البتّه که منظور نظرم ندای بی نیازی از تجربت بزرگان نیست؛ که جدّاً معتقدم بر هر جوانی است از خرمن تجربت بزرگان خوشه بر چیند و از توشه عقل ایشان، ارمغان به کف آرد.
روی سخن من با پرده داران مسجد مهمان کش است. هر چند، روز به روز از این که حرفی در گوششان فرو رود، ناامیدتر می شوم. خدا کند به مرتبتی نرسیده باشند که: « لَهُم قُلوبٌ لا یَفقَهُونَ بِها و لَهُم أَعیُنٌ لا یَبصِرُونَ بِها و لَهُم ءاذانٌ لا یَسمَعُونَ بِها »!
حضرات پرده دار! امامزاده تان دیگر کسی را شفا نمی دهد! طلمستان اگر هم تاکنون شکسته نشده باشد، محکوم به شکست است! اورادتان را یک به یک شنیده ایم. مهابت پوشالی تان را هم نه یک بار که صد بار به نظاره نشسته ایم. صدای گوش خراش طبلتان را می شنویم، امّا از این مَزرَع پَر نخواهیم گشود. ذهن دشمن ساز و پندار توهّم مدارتان، پر گشودن در باغ و بستان را از یاد مرغ جانتان برده است.
کِی بُوَد او را درین خوف و حزن آرزوی از قفس بیرون شدن
او همی خواهد کزین ناخوش حَصَص صد قفس باشد به گرد این قفس
ندای " عَرِّجُوا " می شنوید و " موشی سوراخ جو " می شوید و افسوس و صد افسوس که:
هم درین سوراخ بنّایی گرفت در خور سوراخ دانایی گرفت
نه نجابت پدر می فهمید و نه درکی از اشک مادر دارید. امّا " قسم به اشک مادر " که مسجد مهمان کشتان جان هر آزاد مردی را از دانشجو و معلّم و کارگر و زن و مرد، نو به نو می کند و طلسمتان سخت در هم می شکند. حیف که:
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام
صبح آدینه، 2 آذر 86