اگر چه برف مي بارد و در هواي برفي استخوان هايم تير نخواهند كشيد اما دلم سرد است، سردتر از شب يخبندان پس از برفي كه آمده. سرما از دلم بر تمام وجودم رخنه كرده است و هيچ گرمايي را اراده و توان آب كردن قنديل هايم نيست.
ديشب پياده از انقلاب تا كوي را گز كردم. در مسير به جايي رسيدم كه سعيد چهار راه «داس و چكّش» اش مي ناميد. يادم به يادش دل يخ بسته ام را لرزاند. آرمان داشت و دارد. و هر كه آرمان دارد شايسته ي ياد. سعيد حبيبي را مي گويم. خدايم حافظ اش باشد.
دل يخ زده ام نمك مي خواهد. هر چند كه نمك يخ اش را آب خواهد كرد، اما آتش بي گرماي سوزاني را ارزانيم خواهد كرد. هر گرمايي برايم سوزان شده است. نمك بهتر از گرما است. نمك مي خواهم نه گرما. نمك را براي آتش اش مي خواهم و گرما را براي گرمايش نمي خواهم. گرما را نمي خواهم.
... شايد، شايد، شايد يك سال پيش اشتباهي مرتكب شده ام. نمي دانم.
... ؟؟؟