تبليغاتX
ایست - آرمان پا در هوا!

 

 

آرمان پا در هوا!

 

«آرمان اگر ريشه در واقعيت نداشته باشد پا در هواست»  اميل دوركيم( بنيان گذار علم جامعه شناسي)

 

  آرمان هاي ما در كدام واقعيت ريشه دوانده اند. بارها در نوشته ها و صحبت هاي گاه و بيگاه خويش تاكيد كرده ايم كه آرمان جنبش دانشويي ايران «آزادي، دموكراسي، حقوق بشر و عدالت اجتماعي» است. اما هيچ گاه به اين نپرداخته ايم كه اين آرمان ها از كجا بر ما حمل شده است. پيداست كه آرمانهاي ما ريشه در تجدد دارد. آرمان هايمان غربي است. اين را نه از سر سرسپردگي كه از روي واقع گرايي مي گويم. ما زماني در پي غرب دويديم كه خاك ايران به تاراج روس رفت. سپاه ايران شمشير زد و سپاه آنان گلوله. آن هنگام كه در نهايت هم خاك داديم و هم غرامت. حاصل براي ما پرسش از دليل ذلالت بود. خود پاسخي نداشتيم پس دليل از غرب پرسيديم. نكته آن بود كه چرا غرب پيشرفت كرد و ما عقب مانديم؟ چرا ما كه زماني قويترين ملل بوديم به ناگاه در مسير تاريخ باز ايستاديم و شكستيم و چون آبي آبمان بر زمين ريخت؟ پاسخ شان اين بود: آزادي نداريد، از فهم حقوق بشر عاجزيد، نادان به دموكراسي هستيد و عدالت ناشناسيد. در يك كلام فرهنگ تان پيشرفت تان را به بار نخواهد آورد. اين پاسخ آنان بود. ما پرسيديم و آنان پاسخ گفتند، آنان گفتند و ما پذيرفتيم. اما اين همه ماجرا نبود؛ نه غرب در پاسخ گويي صداقت داشت و نه ما در پاسخ گيري مته بر خشخاش نهاديم. اينچنين شد كه نه مشروطه مان مشروطه شد و نه جمهوري مان جمهوري. آري غرب همه اين ها را داشت و ما نداشتيم.

 اما آنان چيز ديگري هم داشتند كه ما هم شايد داشته بوديم و خود خبر نداشتيم. و آن اخلاق بود. اخلاق از ديد آنان «واقعيات تحقق يافته است كه با دستگاه كلي جهان پيوند دارد.» (دوركيم، 1381: 38 ) ما بر ناداشته ها تكيه كرديم بي آنكه ستون داشته مان را استوار سازيم. به دنبال كدام واقعيت و در كدامين جهان سير مي كرديم؟ نمي شود دم از دموكراسي و حقوق بشر و آزادي و عدالت اجتماعي زد و سازنده و قوام بخش آنها را نشناخت. در شناخت غرب عجول بوديم. از اين رو بي آنكه از مبدا استارت زنيم، يكصدوپنجاه سال است كه درجا جنبش مي كنيم.

مبدا غرب آنجايي بود كه فرد را در اجتماع اش شناخت و به وي هويت اخلاقي بخشيد. صحبت از فردي مي كنم كه اخلاقي مي انديشد و اخلاقي عمل مي كند. دوركيم قوام بخش غرب جديد را فردگرايي اخلاقي مي دانست. همان كه ما نشناختيم اش. فردگرايي اخلاقي همان است كه در قامت روح كلي حاكم بر روابط اجتماعي افراد در جامعه جديد عمل مي كند. در همان روزهاي آغازين؛ فردگرايي را به مثابه هرج و مرج طلبي و يا تلاش و خودخواهي فرد در جهت كسب سود بيشتر فرض كرديم و با آن خواستيم كه مدرن شويم بي آنكه عنصر اساسي آن را كه اخلاق است دريابيم! «فردگرايي اخلاقي مخالف نفع فردي بر اساس هرج و مرج است. فردگرايي اخلاقي خود را نمي ستايد بلكه بر عكس در جهت آن ارزشهاي اخلاقي است ـ يعني آزادي و برابري ـ كه در عصر جديد مي تواند شالوده همبستگي اجتماعي را فراهم آورد .» (گيدنز، 1363 : 14 )در نظام مبتني بر فردگرايي اخلاقي، به دليل اينكه فرد از قواعد اخلاقي پيروي مي كند، تمام اعمالش صورت اخلاقي به خود مي گيرد. فردگرايي اخلاقي دوركيم متفاوت از فردگرايي اقصاد دانان كلاسيك و فيلسوفان فايده باور مي باشد. در نزد وي «فردگرايي يك ارزش جمعي است كه كل جامعه در آن شريك اند» (كرايب، 1382 : 130 )  در اينجا قواعد عمل اخلاقي، عنصر وظيفه را به همراه دارد. فرد انجام وظيفه مي كند چون به دنبال خير رساني به ديگري (اعضاي جامعه ) است، و ديگري انجام وظيفه مي كند چون به دنبال خير رساني به فرد است. از اينجاست كه ابعاد سه گانه فرد گرايي اخلاقي نمايان مي شود : اول اينكه فرد در پي سود رساني به جامعه است، دوم اينكه اين مقوله اخلاقي، استقلالي را به همراه دارد كه منشاء آن «اقتدار اخلاقي» است. و سوم اينكه «عمل اخلاقي آدميان وابسته به جامعه » مي باشد. (اباذري، 1377 : 105 ) بايد در آرمان هايمان بازانديشي كنيم. گام اول اينست كه به پيش نياز آزادي و دموكراسي و حقوق بشر و عدالت اجتماعي بيانديشيم. بايد در فرهنگ و دين مان جستجو كنيم و اخلاق را در يابيم و با زندگي امروزمان پيوند زنيم. بايد شانه هايمان را  از زير كلي گويي خالي، و مشغله اي دگر براي خويش دست و پا كنيم. اول فرد گرايي اخلاقي را بشناسيم و سپس دم از آرمان هاي چهارگانه زنيم. دوركيم در باب فرد گرايي اخلاقي مي‌گويد كه در آن: «فرد داراي  آن گونه ويژگي اسرار آميزي تصور مي‌شود كه  فضايي  تهي پيرامون اشياي هر كس كه قصد نابودي جان انسان، آزادي انسان و شرافت انساني را كند ما را دوچار وحشتي مي‌كند كه از هر جهت شبيه وحشتي است كه مؤمن هنگامي كه معبود خود را هتك حرمت شده مي‌بيند، به آن دوچار مي‌شود». (كيويستو:1380، 144) آيا نگاه ما به فرد اينگونه بوده است؟ بايد نهضتي ديگر ساخت اما نه آنكه دستاوردهاي پيشينيان را به گورستان ذهن سپرد. بايد دانشگه را دانشگاه ساخت. فكر كنيم و آغازگر باشيم. اگر حاكم ذهن مان اخلاق شد آنگاه است كه مي توانيم در پي آزادي و دموكراسي و حقوق بشر و عدالت اجتماعي گام نهيم. بايد بسترها را شناخت. اگر مهيا نيست آماده اش كرد و آنگاه توقع زايشي نو داشت. آنچه از تكاپوهاي ما زاييده شده مضحك است. بايد از نو ساخت و از دانشگاه و جنبش آغاز كرد. واقعيت همان بستر است. بستر مهيا نيست و اين دانشگاه است كه مي تواند آماده اش سازد. آرمان ما همان است كه بود، منتها در گامي پس تر كه آغازين گام است. بهتر است آرمانمان فردگرايي اخلاقي باشد. بياييد پا در هوا نباشيم!

مجتبي بيات

bayatmojtaba@gmail.com

منابع

1 ) اباذري، يوسف / خرد جامعه شناسي/ طرح نو/ تهران 1377.

2)دوركيم، اميل/ درباره ي تقسيم كار اجتماعي/ ترجمه: باقر پرهام/ نشر مركز/ تهران 1384.

3 ) كرايب، يان/ نظريه اجتماعي كلاسيك/ ترجمه: شهناز مسمي پرست/ آگه/ تهران 1382.

4 ) كيويستو، پيتر / انديشه هاي بنيادي در جامعه شناسي/ ترجمه: منوچهر صبوري/ ني/ تهران 1380.

5 ) گيدنز، آنتوني / دوركيم/ ترجمه: يوسف اباذري/ شركت سهامي انتشار/ تهران 1363.

|لینک به مطلب| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:59  توسط مجتبی بیات  |