کمپین نجات فرزاد کمانگر
نمي توانم ننويسم! دقايقي پيش خواندم كه فرزاد كمانگر و 2تن ديگر به اعدام محكوم شده اند. در كدام دادگاه؟ دادگاه!؟ در ايران؟ تعجب كنم!!!؟ افسوس بخورم؟ يك هفته با فرزاد در 209 در آن بند لعنتي كه قرنطينه اش مي ناميدند هم بند بودم. تخت لعنتي من درست بر بالاي تخت او بود. او بود و احمد و دكتر. و حالا من هم وارد شده ام. هر چهار نفر سياسي هستيم! وقتي وارد شدم فرزاد به زور سر و صورتم را اصلاح كرد. در زندان آرايشگر شده است. از ديگري كه ديگر رفته است آموخته بود. بيشتر با او و احمد هم سخن مي شوم. از همه جا مي گويد؛ از عشقي كه از او ستانده اند، از مادر پيرش، از برادرش و از انفرادي هاي كرمانشاه و سندج تا همين اوين لعنتي. شبي كه بناست فردايش آزاد شوم يكي دوساعتي با هم حرف زديم. از اين كه هيچ كدام از اتهاماتش اثبات نشده بود خوشحال بود اما عمرش را همان روزها ستانده بودند. آنطور كه مي گفت بعد از آن همه سختي و مرارت و انفرادي، بي گناهي اش بر آقايان! اثبات شده بود و حالا براي اينكه چندين ماه زجر دادن او را نمي توانند توجيه كنند روي دست شان مانده است. غروب آن روز من آمدم و فرزاد و ديگران ماندند...
و غروب امروز خواندم كه به اعدام محكوم شده است! دادگاه او 7 دقيقه بيشتر طول نكشيده است! احسن بر اين زبر و زرنگي! كاشكي دیگران هم به قدر این سیستم قضایی زبر و زرنگ بودند تا لااقل ارجاء پرونده اش به دادگاه و انتظار کشیدنش برای امضاء نکردن حکم اعدام اینقدر به درازا نمی کشید!
برادران؛ خنده دار است! آدم دلش مي خواهد از خنده ريسه برود! خجالت نكشيد! شما هم بخنديد، اما تنها به كرده هاي خودتان نه به نكرده هاي ديگران!
تعجب نکنید! آنقدر تعجب کرده ام که چهار کلامم همه اش شد علامت تعجب!